![]()
در خواب های من ٬
هرلحظه جلوه ی پریزادی می یابی .
و دربرابر پنجره ی زندگی من٬
در سینه ی آسمان افراشته ی خیال من٬
در دوردست افق های کبود من
و در دامان آفتاب بلند دوست داشتن٬
هر دم شکوهی آریایی می گیری و طلوعی اهورایی!
نوشته شده توسط مرجان در 88/09/02 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
آری تو ای مملو از بودن و توانستن وحس کردن و تپیدن
و ای سرشار از زندگی،
ای سرشار از بودن!
تو نمی دانی که برای این دوست تو
-که اکنون جز یک قفس استخوانی ای که پر از هواست ،نیست ،
و بر روی سینه ی پوک و خالی اش،
سنگ سنگین و بی رحم لحد را نهاده اند....-
درد کشیدن چه سخت است
نوشته شده توسط مرجان در 88/08/21 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
وحشتناک ترین سلاح نابودگری که انسان توانسته اختراع کند ٬
کلمه است.
کلمه می تواند نابود کند وهیچ اثری از خود به جا نگذارد.
بچه ها سال ها توسط والدین شان شرطی می شوند ٬
از مردان با بدسگالی انتقاد میشود ٬
زن ها مدام با کلمات شوهرشان قتل عام می شوند .
مومنان را کسانی که خود مفسر آوای خداوند می دانند ٬ از دین دور می کنند
ببینید آیا از این اسلحه استفاده می کنید؟
ببینید آیا دیگران در برابر شما از این اسلحه استفاده می کنند .
و به هر حال مانع استفاده اش شوید.
نوشته شده توسط مرجان در 88/07/05 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت

مهم نیست قفلها دست کیه
مهم اینه که کلیدها دست خداست
التماس دعا
نوشته شده توسط مرجان در 88/06/17 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت

همه چیز آرام ....آرام
باورت می شه؟....
دیگر یاد گرفتم شبها بخوابم " با یک آرامبخش"
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفتم
راه رفتن در این دنیا را هم..بدون تو یاد گرفتم!
یاد گرفتم که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم!
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفتم!
یاد گرفتم چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!
یاد گرفته ام....نفس بکشم بدون تو....و به یاد تو
یاد گرفته ام که بی تو بخندم
یاد گرفتم بی تو گریه کنم ..و بدون شانه هایت...!
یاد گرفته ام دیگر عاشق نشوم
یاد گرفته ام که دیگر به کسی دل نبندم
اما
فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت

نوشته شده توسط مرجان در 88/05/08 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت

ای دوست من٬
من آن نیستم که می نمایم .
نمود پیراهنی است که به تن دارم - پیراهنی بافته زجان که منرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن " من" ی که در من است ٬ای دوست ٬در خانه خاموشی ساکن است وتا ابد همان جا می ماند: ناشناس و درنیافتنی
من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من جز عمل آرزو های تو نیستند.
هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد " من میگویم "آری به مشرق می وزد"
زیرا نمیخواهم تو بدانی که اندیشه من دربند باد نیست ٬بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ٬ و من نمی خواهم که تو دریابی .
می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من ٬ وقتی که نزد تو روز است ٬نزد من شب است.
با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم٬
و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی- و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو میروم- حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی " همراه من٬ رفیق من " و من در پاسخ تو را آواز می دهم " رفیق من٬ همراه من " - زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی .
شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد
و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .
می خواهم در دوزخ تنها باشم .
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ٬ و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است
ولی در دل خودم به مهر تو می خندم .گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی .
می خواهم تنها بخندم
دوست من
تو خوب وهشیار ودانا هستی ٬ یا نه ٬ تو عین کمالی - و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را می پوشانم .
می خواهم تنها دیوانه باشم .
دوست من
تو دوست من نیستی ٬ ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم ؟ راه من راه تو نیست ٬ گرچه با هم راه میرویم ٬ دست در دست.
(جبران خلیل جبران)

نوشته شده توسط مرجان در 88/05/01 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت

خدایا اراده تو انجام می پذیرد.![]()
چون تو ضعف دل فرزندانت را می شناسی و بر دوش هرکدام فقط همان باری را می گذاری که می توانند تحمل کنند .
عشق مرا درک کن -چون او تنها چیزی است که به راستی مال من است
نوشته شده توسط مرجان در 88/04/27 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
یک مربی حیوانات سیرک٬ می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند :
وقتی فیل هنوز کودک است٬ یک پایش را به تنه درختی می بندد.
فیل بچه٬ هرچه هم که تقلا کند٬ نمی تواند خودش را آزاد کند.
اندک اندک به این تصور عادت میکند که تنه درخت از او نیرومند تر است.
هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد ٬تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند واو را به یک نهال ببندد. فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند.
همچون فیل ها٬پاهای ما نیز اغلب اسیر بند های شکننده اند.
اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم ٬شهامت مبارزه را نداریم.
بی آنکه بفهمیم تنها یک عامل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است
نوشته شده توسط مرجان در 87/12/23 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت
با عرض معذرت از دوستان
ادامه مطلب قبلی را در نوشته بعدی میذارم
محبت
او خبردار شد که پدرش ناگهان در بیمارستان بستری شده است:
-وقتی به نیویورک می رفتم ٬ فکر میکردم فرصتی پیش آمده تا این سفر با سفرهای دیگرم متفاوت باشد. همیشه می خواستم فاصله محتاطانه ای را که پدرم با من ایجاد می کرد ٬حفظ کنم . وقتی او را در بستر بیماری ٬ وبدن اش را پر از لوله های گوناگون دیدم ٬در آغوش اش گرفتم .شگفت زده شد.
از او خواهش کردم : بابا ٬ تو هم من را بغل کن .
او مرا تربیت کرده بود و میگفت یک مرد هرگز احساسات خود را نشان نمی دهد اما اصرار کردم . بابا دست هایش را بالا برد و در آغوشم کشید. در آن جا ٬من بودم که از پدرم می خواستم نشان بدهد چقدر دوستم دارد-هر چند پیش از این میدانستم
دست هایش را روی سرم احساس کردم و-برای نخستین بار- واژه هایی را شنیدم که از قلبش بر می آمد ٬هرچند هرگز از لبانش خارج نشد.
گفت دوستت دارم. ولحظه ای که شهامت نشان داد عشق اش را یافت ٬ میل خود را به زندگی نیز بازیافت
همیشه عاشق باشید
نوشته شده توسط مرجان در 87/11/25 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
ای دوست من٬
من آن نیستم که می نمایم .
نمود پیراهنی است که به تن دارم - پیراهنی بافته زجان که منرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن " من" ی که در من است ٬ای دوست ٬در خانه خاموشی ساکن است وتا ابد همان جا می ماند: ناشناس و درنیافتنی
من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من جز عمل آرزو های تو نیستند.
هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد " من میگویم "آری به مشرق می وزد"
زیرا نمیخواهم تو بدانی که اندیشه من دربند باد نیست ٬بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ٬ و من نمی خواهم که تو دریابی .
می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من ٬ وقتی که نزد تو روز است ٬نزد من شب است.
با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم٬
و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی- و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم
ادامه دارد.......
(جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط مرجان در 87/09/22 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
دست نوشته های محمد جواد عبدی
مردم عاشق(ارسلان)
مریمانه(مریم)
درد و دل بزرگان (منصور)
من و ماه ...(مهدی)
زیباترین سخن از کیست?سید محمد حسینی
عاشق ترین عاشق دنیا (داریوش)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY