
کمی دوستم داشته باش
بگذار با ابرهایم مدارا کنم
تنها تو میدانی
داستان این بغض و آن ترنمهای شبانه را
بگذار این راز بماند سر به مهری که تو دانی و شب
بگذار تنها از این عشق من بمانم و تب آغوشت
این آخرین خاکریزم را از من مگیر
من درین خاکریز زمین گیر گشته ام
هیهات که بسترش از حریق این تب و گرمای آن آغوش چو استواست
هر شب هر شب با چه شتاب کودکانه ای می جویمت
هر صبح با چه غرور ابلهانه ای می بازمت
غرور من بود یا دست روزگار؟
چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زین راز سر به مهر
زبانم چو کودکان
چه شیرینی می کند در دهان
در اوج خلسه ام با نشئه حضور تو
قلبم می تپد انگار چون رعد در آسمان
میدانی
دلم گرفته است از این فاصله ها
از این بی بر جوانه ها
در این شبهای تنهایی بی انتها
وین سحرهای سیاه تر از یلدا
کمی دوستم داشته باش
بگذار با ابرهایم مدارا کنم
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/30 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت

قلبم را مومیایی خواهم کرد!
تا از عشق ابدیتی بسازم.
تا در تاریخ....
ماندگار شوی !!!
دست و پایم را به تخت ببندید !
باید این عشق را
ترک کنم!!!
تاس هایت را دوباره بریز!
این جفت"یک"
ارزش "دو" را ندارد!
به هم نخواهیم رسید!
به اندازه چای داغ شبهای امتحان
دوست دارمت اما...
اضطراب نمی گذارد
نه گرمایت را حس کنم
نه آرامشت را !!!!!!!
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/23 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/18 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
رفتی ولی میدیدی که من دارم میسوزم
گرچه سوزوندی دلو دوست دارم هنوزم
با اینکه سوختم هنوز عشقتو باور دارم
ولی به جای دستات یک دل پرپر دارم
نگفتی که تو قلبت حالا جای من کیه
آخه چرا تو رفتی بگو دلیلش چیه ؟
عکس چشات روبه روم صدات هنوز تو گوشه
همدم دلتنگیام صدای مشکی پوشه
همون که گفت : عاشقم یه عاشق بی قرار
یه زخم کهنه رو دلم مونده از عشق یادگار
عشق تو هم یه زخمه که دلمو سوزونده
یه زخم کهنه از تو که یادگاری مونده
زندگی بی تو واسم بدون آب و رنگه
حالا منم میدونم مشکی فقط قشنگه
شاعر : افلاطون
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/16 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق :
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/02 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
هميشه برای کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه . واسه کسي گريه کن که مي دوني وقتي غصه داري و اشک مي ريزي برات اشک مي ريزه .
برا ی کسي غمگين باش که در غمت شريک باشه عاشق کسي باش که دیوونه وار دوستت داره
هيچ وقت دل به كسي نبنديد چون ،اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نمي شه... ولي اگر دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشيد چون، اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نمي كنيد
يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره
نوشته شده توسط مرجان در 87/04/02 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان ![]()
![]()
اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر اولش مي افتي ![]()
ارباب ديگران بودن آسان است،بر خود حکومت کردن دشوار است
نگاه ساکت بــــاران بـــه
روي صورتم دزدانه مـــــــي لغزد
ولي ياران نمي دانند که من درياي
از دردم به ظــــــاهر گــــرچه
مي خنــــدم ولي انـــدر
سکوتي تلـــخ
مي گريم ![]()
نوشته شده توسط مرجان در 87/03/20 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت

یادم آید تو به من گفتی :"از این عشق حذر کن"
لحظه ای چند بر این آب نظر کن .
آب ٬آئینه عشق گذران است .
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ٬چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :"حذر از عشق !؟ ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم٬نتوانم
باز گفتم که:" تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم !
حذر از عشق ٬ندانم٬نتوانم"
تقدیم به فرزانه عزیز

نوشته شده توسط مرجان در 87/03/12 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت

آنقدر دل کندن از تو سخت است ٬
که در آخرین واگن قطار نشسته ام !
تا هر چقدر می شود ....
دیرتر ترکت کنم !!!
میپرسم :" چه کار می کنی؟"
می گویی: " به آینده فکر می کنم!"
می پرسم:" آینده؟"
می گویی:
آ : آری ٬کاش
ی: یک بار
ن : نشان بدهی
د : دوستم داری
ه : همین !!!
امواج زندگی را
با آغوش باز پذیرا باش.
حتی اگر گاهی ٬
تو را به قعر دریا ببرد!
آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینیم ...
مرده است!!!
چند ریال
چند دلار
بگو چقدر بیشتر ؟
سکوت نکن!
بگو عشق او٬ چقدر بیشتر از من ارزش داشت ؟؟!!!!
نوشته شده توسط مرجان در 87/03/04 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای خوبم
من شنبه با بهترین مطلب میام خدمتتون
موفق و شاد باشین
ممنون از حمایتتون و اینکه تنهام نذاشتین ![]()
نوشته شده توسط مرجان در 87/02/31 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
دست نوشته های محمد جواد عبدی
مردم عاشق(ارسلان)
مریمانه(مریم)
درد و دل بزرگان (منصور)
من و ماه ...(مهدی)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY